فلوت سحرآميز |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
<
قسمتی از کتاب حاجی در فرنگ نوشته زنده یاد جعفر شهری
مرد نان کور بیرحمی غلام سیاهی خریده بخانه برد و از او خواست که از کار خانه و زحمت حجره و تیمار حیوانات و خرید بازار و کشیدن آب و پختن نان همه را باید او بتنهایی انجام دهد .
بیچاره زر خرید بود و مجبور به اطاعت ، جان میکند و روز میگذرانید.
روزی یکی از همجنسانش باو رسیده گفت میبینم که زیاده از توانائی بزحمت افتاده رنج میکشی. سیاه جواب داد غم نیست که این نیز بگذرد.
سالی گذشت و ارباب مرد و طبق معمول مال و زنش برای دگران ماند و سیاه شوهر زن ارباب شد و بجای خواجه بحجره نشست و کیابیائی گردید .
آن دوست دگر باره بر او گذشته بحالش شادمانی کرده گفت بحمد الله میبینم که از آن مکافات باین سعادات رسیدی .
سیاه بازگفت بر این هم شادی نباید کرد که این نیز بگذرد.
چندی گذشت که سیاه خود مرد و مطابق وصیتش بر سنگ مزارش کندند که این نیز بگذرد و زن باحترامش بر آن قبه و دستگاهی بنا نمود .
رفیق بفاتحه اش رفته بر قبرش باز آن تکیه کلام به چشمش آمد و با تعجب به خود گفت آیا پس از این مگر باز حالتی خواهد بودن که تا این حد بااین جمله پافشاری داشته است .
سالی نگذشت که بدستور حاکم آن شهر بنیان آن قبرستان را ویران نمودند تا بر آن قصری بسازند و خشت و گل و خاک و استخوان سیاه نیز هر قطعه اش به جایی افتاد.
بله این حالت نیز از ما بگذرد ، که آنچه دیدم برقرار خود نماند ، و آنچه بینم خود نماند برقرار.
بسی دشت و گلستان گل بر آرد زما هر ذره خاک افتاده جایی
عزیزان گرد یکدیگر برآیند نه ما را مونسی نه آشنائی
چه زین لبها سخنهائی بر آمد که دیگر زان نه بانگی نه نوائی
| لینک | سهشنبه ٩ تیر ،۱۳۸۸ - عماد سلامی |
خير مقدم
چند خونه اونوتریمون یک آپارتمانی هست که یکی از واحد های اون مجمتع مسافری دارند که قراره از زیارت کعبه برگرده.
طبق رسم، اطرافیان برای خیر مقدم گفتن پرچمهایی رو به درختهای تو کوچه و تیر چراغ برق زده بودند که متن عجیب چند تا از اونها توجه من رو به خودش جلب کرد اونقدر که نتونستم بدون یادداشت کردنشون از اونجا رد بشم. در نتیجه کیفم رو باز کرده تو تکه کاغذی اون جملات گهربار رو مکتوب کردم.
دو تا از اون نوشته ها به این صورته:
( بازگشت کوثر بندگی از ناودان طلا بر وجودتان و انعکاس نور خضرایی مدینه النبی بر چهره تان را عزیز میداریم ).
( اشک شوق دیدگانمان سنگ فرش قدوم پر مهرتان ......).
در کل برام عجیب و اغراق آمیز بود.
گویی که الان عهد قاجار باشه و مثلا ناصر الدین شاه همراه با کاروان وحرمسرا و قشون ظفر نمونشون از سفر فرنگ به ایران و تخت ناصری باز میگرده و اطرافیان ودرباریان برای خوشامد و خیر مقدم به ایشان به دیوار و دار و درخت پرچم زده ، اظهار شعف می کنند.
| لینک | دوشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٥ - عماد سلامی |
صبحی رفته بودم حیاط، دیدم یک گربه جوان رو زمین دراز کشیده و اصلا از آدم نمی ترسه. کیشش کردم بره ولی لنگون لنگون رفت زیر ماشینمون دوباره دراز کشید و دمرو شد. ظاهرا رفتنی بود. دلم براش سوخت اما نمی خواستم دردسر کفن و دفنش گردن من بیوفته. بنابراین چندتا پخ پخ کردم بلکه پاشه بره اما گربهه انگاری نیت من رو فهمیده بود و از جاش تکون نمی خورد. حوصله پی گیری نداشتم پس ولش کردم رفتم خونه و یک ساعت بعد که خواستم ازخونه خارج بشم خانم همسایه بالاییمون رو دیدم که از حیاط می آمد داخل خونه. با حالتی که تو صداش ترس بود بهم گفت: آقااااا عماد یک گربهه در حیاط مرده که وقتی دیدمش هول کردم، قربونت اگه میشه یه کاری بکن. گفتم باشه میرم با بیل ورش می دارم میندازم خرابه. گفت مرسی و رفت. رفتم دیدم بله گربهه مرده وانگار که با من سر لج داشته باشه، آمده اینورتر درست وسط حیاط، جایی که محل عبوره ولو شده و انگار سالهاست مرده.
حال که در گهواره مرگم بیا رحم کن
مرا در گوشه ای از این خاک دفن کن
یک بیل برداشتم و سعی کردم یک جوری بیل رو در زیرش قرار بدم که بدنش کاملا در بیل قرار بگیره. احساس بدی رو تجربه می کردم. بعد از کلی کلنجار رفتن بالاخره در بیل قرار گرفتو رفتم کوچه بندازمش خرابه. چندشم شده بود و گربهه دمش از یک طرف و سرش از طرف دیگه بیل آویزون بود. شده بودم مثل شاطر نانوایی ها که میخوان نون سنگک رو در تنور قرار بدن. بیل رو همونجوری دستم گرفته بودم و به سمت خرابه قدم برمی داشتم و مردم رهگذر نگا نگا می کردن.داشتم به خرابه می رسیدم که از شانس بدم دبیرستان دخترانه ای که تو کوچمونه و نزدیک خرابه همون موقع تعطیل شد و من هم داشتم از همونجا رد می شدم. دخترا با سر و صدا و شادی از در دبیرستان خارج میشدن میریختن کوچه و..... حدس بزنین چه اتفاقی افتاد و چه آبروریزی ای شد. با اینکه قدم هایم رو تند کرده بودم تا اون قسمت رو رد کنم اما اون چند متر برام تمومی نداشت. دخترا ترسیده بودن و جیغ می کشیدن. از خجالت می خواستم برم تو زمین. پسری که یک گربه مرده رو در بیل قرار داده و وسط دخترا مونده. واقعا صحنه ای از این احمقانه تر میشه؟ نفسم بالا اومد تا به خرابه رسیدم. با نفرت انداختمش اونجا و در حالی که عرق کرده بودم و دلم آشوب شده بود برگشتم خونه و تا شب حالم خوش نبود. ناهار که می خواستم بخورم یاد اون گربه افتاده بودم و غذا برام شده بود زهر مار. مادرم برام چایی نبات درست کرد داد دستم. شب هم که خوابیدم فکرش منو راحت نزاشت و تو خواب، خوابه گربه ای دیدم که مثل آدما حرف میزد.
| لینک | پنجشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٥ - عماد سلامی |
مجلس ختم
چند روز پیش ختم یکی از فامیلهای خیلی دورمون بود که در مسجدی در تهران برگزار می شد و با مادرم آژانسی گرفته از کرج به اونجا رفتیم.
یه روضه خون آورده بودن بعد که برنامش تموم شد جاش رو به آخوند پیر مسجد داد که اون هم بعد از سلام و عرض تسلیت شروع به صحبت کرد ولی چیزهایی که می شنیدی مانند سایر مجلس های ختم ربطی به عزیز از دست رفته نداشت و بیشتر صحبت از روایات، و اتفاقات صدر اسلام بود و یکی از جمله هایی که ایشون تکرار می کرد و اشتباه هم می گفت این بود که زمانی که صحبت کمک به مستمندان رسید به جای گفتن دست گیری از مستمندان مدام می گفت دسته گیری از مستمندان.......... ولی خب شکر خدا کسی متوجه این اشتباهش نمی شد چون حاضرین اکثرا چندتا چندتا واسه خودشون سرگرم صحبت و حرفای خودشون بودن و زمانی که ملای مسجد حس میکرد به علت شلوغی حضار کنترل مجلس از دستش داره در می ره بی مقدمه طلب یک صلوات محمدی می کرد و اشخاصی که با هم صحبت می کردن رو به خودشون می آورد و اونها هم بدون اینکه بدونن قضیه چیه نا خود آگاه صلواتی فرستاده و برای دقایقی هم شده سکوتی برقرار می شد و سخنرانی ادامه می یافت.
واقعا کسل کننده بود و زمان نمی گذشت. در بین اون چهر ها، تک و توک چهره آشنایی می دیدم. گاه و بی گاه صدای هق هق خانم هایی که در طبقه بالا قرار داشتن با همهمه سالن تلاقی میکرد و از همه بدتر گرمای کلافه کننده ای بود که می بایست تحمل می کردی.
زمانی که مجلس ختم تمام شده بود و بیرون آمده بودیم می خواستیم برگردیم خونه اما شماره آژانس نداشتیم و به پیشنهاد مامانم رفتم داخل مسجد بلکه دفتری اونجا باشه و اونها بتونن تماس بگیرن درنتیجه داخل حیاط مسجد شدم و مهمونا تقریبا رفته بودن و خلوت شده بود هر جایی رو که می شد سرک کشیدم اما چیزی جز نماز خونه و مستراحی که نزدیک آبدار خونه بود ندیدم. در زمانی که در حال گشتن بودم در این بین یک در ورودی از مسجد من رو متوجه خودش کرد داخل شدم و هنوز نیمی از تنه ام از در نگذشته بود که دیدم بله در اندرونی سه چهارتا از اون پیرزنهای قدیمی که موهاشون رو حنا می بندن و یه ریش و سبیلی هم به صورت دارن در حالی که روی فرش نشسته و پاهاشون رو دراز کردن با هم گرم صحبتن و تسبیح می گردونن. دوتاشون چادرای مشکیشون از سرشون پایین افتاده بود که ناگهان متوجه حضور من شدن و مثل کسایی که جن دیده باشن سریع چادر به دندان گرفته و مثل دخترای چهارده ساله ازم رو پوشوندن.
گرچه این صحنه ثانیه ای بیشتر نگذشت اما به نظرم طولانی بود چون تمام جزئیاتش یادمه.
نفهمیدم چه چیزی از خودشون رو برای دیدن جذاب دیدن که اونجور خودشون رو پنهان کردن خلاصه اینکه بدون معطلی و قبل از این که من رو به جرم دید زدن گل جوانه هایی که از لحاظ عنفوان جوانی جای مادربزرگم می بودند بگیرن زدم بیرون و از طریقی دیگه تهیه آژانس رو پی گیری کردم.
| لینک | یکشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٥ - عماد سلامی |
گربه
چند شبیه که نمیدونم چرا باید به علت و بهانه های مختلف شب وقت و بی وقت از خواب بپرم و خوابزده بشم .
چند شب پیش ساعتهای نمی دونم 3-4 شب بود که از یک صدایی مثل صدای بال زدن یک سوسک ویا شبپره و یک همچی چیزی که در پشت توری پنجره گیر کرده باشه بیدار شدم. مداوم بال میزد و خودش رو به پنچره میسوروند و صدای خش خش ایجادمی کرد خسته هم نمیشد انگار که حتمی باید همون موقع از شب که وقت آسایش و استراحت مردمه از توری پنجره رد میشد. حالا نمی دونم که می خواست بیاد تو و یا اینکه بره بیرون اما تو تصمیمی که داشت خیلی سمج ومصمم بود .
یکی از کارهای سخت برای من اینه که وقت سحر هنگامی که تو خواب نرم فرورفتی و هوای خنک و ملس صبحگاهی که به تن آدم مزه کرده و تو رو در بر گرفته، بخوای به خاطر سرما بلند بشی و یک پتو و یا لحاف اضافی رو سرت بندازی. خیلی سخته من که همیشه خدا در این جور مواقع تو جام تا صبح لرزیدم و یک جوری با همون یک پتویی که دارم خودم روپیچوندم و راضی کردم اما پانشدم که نشدم .
حالا این قضیه بال بال زدن این حشره هم که ذکر خیرش رفت به همین صورت بود. خسته و گرم خواب بودم اما صداش خیلی اذیتم می کرد اونقدر که نتونستنم تحمل کنم و به ناچار برخواسته، چراغ رو روشن کرده به سمت صدا حرکت کردم، اما خب این حشره ما هم بدتر از جیرجیرک ها که شبها از سر و صدا الم شنگه به پا میکنن و هنگام خطر صم و بکم میشن، سکوت اختیار کرد و مانع از این شد که بتونم اثری ازش پیدا کنم. ساکت و بی تحرک. هر چی گشتم پیداش نکردم آخر سر خسته شده به رختخواب برگشته و هنوز چشمام گرم خواب نشده بود که باز هم همون صدا از نو آغاز شد.
گفتم اینقدر صدا بده که خسته بشی من یکی که میخوام بخوابم، صدای بالهاش چون لالایی شد وبه خواب رفتم .
اما خب همیشه هم این قضیه مزاحمت اجباری به این راحتی ها ختم به خیر نمیشه.
مثلا همین دیشب؛ از بخت بدم نصفه شبی در پشت پنجره اتاقم، نمی دونم از کجا دو تا گربه پیدا شده بودن که خواب شیرین رو به چشم نه من، بلکه فکر کنم به چشم خیلی از همسایه های اطراف حروم کرده بودن.
در زمینه عشق بازی گربه ها هیچ اطلاعاتی ندارم اما تا اونجا که فهمیدم در فصل بهار این قضیه به اوج خودش میرسه.
روابطشون خیلی عاشقانه میشه – تن صدای میوووووو میوووو هاشون حالت خاصی به خودش می گیره و کلا عوض میشن.
من خودم شخصا با روابط آزادانه و عاشقانه گربه ها که حتی در کوچه و پس کوچه و در جلوی انظار و غیره ....هستش به هیچ وجهی تخاصمی ندارم اما خب معمولا ساعت بدی برای این کار انتخاب میکنن که به هیچ وجه به دلم نمیچسبه وقتی هم که شروع میکنن عجله ای هم برای تموم کردنش ندارن، دل میدن و قلوه میستونن، مثل ورم و زخم کهنه ای که تازه سر باز کرده باشه. گویی رازهای قدیمی و نهفته ای در دل دارن که مدتهاست مانع از گفتنش بودن، ناله های عاشقانه و کشدار که گاهی از وقتها به اوج خودش میرسه و تبدیل به صدایی شبیه جیغ میشه.
اینقدر سر و صدا کردن که امانم رو بریدن، نصفه شب از خواب برخواسته و درحالی که کور مال کور مال در رو از پنجره به زور تشخیص می دادم خودم رو به کنار پنجره رسوندم وبا صدایی شبیه پیش پیش سعی بر دورکردنشون کردم . چنان در عالم و جذبه وعرفان گربه ای فرو رفته بودن که بعد از کلی پیش کردن، تازه متوجه من شده، به خودشون آمدن و تکونی به خود داده و تغییر مکان دادن.
خیالم که راحت شد خواب آلود به جام برگشتم و کمی نگذشته بود و هنوز چشمام گرم خواب نشده بود که ناله های پر سوز و گداز عاشقانشون بسی داغتر از گذشته چرتم رو پاره کرد.
تنها زحمتی که به خود داده بودن این بود که چند متر اونطرفتر و به حیاط خانه همسایه رفته بودن اما قضیه بدتر شده بود.
دل و دلبری که بعداز اینکه من اونها رو روندم گویی که تازه هم رو پیدا کرده باشن و طعم وصال رو چشیده باشن، آتش عشقشون شعله ورتر شده بود و صداهای جیغ مانندشون تبدیل به فغان شده بود.
ناله هایی پر از سوز و گداز.
کلافه شده بودم و کاری هم از دستم بر نمیامد.
تا خود صبح از صداشون خواب و بیدار بودم.
| لینک | یکشنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٤ - عماد سلامی |
مورچه
سلام امیدوارم که خوب و خوش باشین .
امروز بعد از مدتها کمی به خودم مجال دادم که بشینم و موسیقی که توش گروه کُر داره رو گوش بدم .
نمیدونم چرا، اما دلم هوس شنیدن اینجور موسیقی را داشت واسه همین هم یک کاست از برامس رو به اسم ترانه سرنوشت که خیلی وقت بود که گوشش نداده بودم رو تو ضبط گذاشتم و شروع کردم به گوش دادن .
جاتون خالی خیلی قشنگه از شنیدنش حس عجیبی بهم دست میده ، دست خودت نیست باید که هر کاری که میکنی کنار بزاری و به آهنگ گوش بدی جوری که بعضی از موقع ها آدم رو مثل موج دریا با خودش میبره . خیلی جدی و قوی و گیراست ،توش سازهای زهی و بادی و طبل به مراتب استفاده شده ، حیف که نمیشه که زیاد ازش گفت باید که گوشش بدی اونهم چند بار تا به گوشت آشنا بشه و تازه زیباییهاش رو درک کنی .
در خود این نوار کاست یک بروشور هست که درباره آهنگ و شعرهایی که توسط گروه کر خوانده شده توضیحاتی داده . گفتم که بد نیست که قسمتی از اونها رو براتون بنویسم .مخصوصا از اونجا که شاید از شعر خوشتون بیاد اول قسمتی از شعرش رو براتون مینوسم و بعد از اونهم نوشته های درباره آهنگساز رو.
......
.........
اما نصیب ما
این است
در هیچ منزلی به نیاساییم ،
انسان دردمند
پیوسته ناگزیر
فرسوده میشود،
فرو می افتد ،
از لحظه ای به لحظه ای دیگر ،
به سان آب که پرتاب میشود
از صخره ای به صخره دیگر ،
درطول سالیان
تا قعر ناکجا .
فریدریش هولدرین
یوهان برامس
ترانه سرنوشت
((ترانه سرنوشت )) اُپوس 54 برای گروه کُر و ارکستر، در سال 1871 بر مبنای سروده ای از فریدریش هولدرین تصنیف شد . این اثر نیز همچون (( اوورتور تراژیک )) آکنده از تضادهای شدید است .هولدرین در شعر خود جهان روشن خدایان ، صفا و نیکبختی ابدی آنان را با زندگی پر رنج و ناآرام انسان ها مقایسه میکند که فرجام آن ناپیداست و عبث مینماید . برامس این دوگانگی را به گونه ای فشرده و از لحاظ عاطفی بسیار موثر در قالب موسیقی ریخته است . حرکتی آرام و رنگهای درخشان بربخش نخست حاکم است ( مقدمه ارکستر ، دو بند آواز ) ، آهنگساز در مجموع ، شعر زیبای هولدرین را جزء به جزء با ظرافت بسیار تفسیر میکند . از سوی دیگر برامس سرنوشت انسانهایی را که (( از صخره ای به صخره ای دیگر)) پرتاب میشوند تا سرانجام به (( قعر ناکجا))
درغلتند، با صوتهایی تیره – پرشور و بعضا با واقع بینی محسور کننده ای وصف میکند ............
نوشته زیگمار کایل
از امروز تصمیم گرفتم که ساعات درس خواندنم رو بیشتر کنم ، اما متاسفانه نمیدونم که چرا اون تمرکز حواس لازم رو برای درس خواندن ندارم ، فکرو حواسم به همه جا سر میزنه ، به اشخاص ، به موضوعات و چیزهای دیگه به خودم که میام میبینم که مثلا پانزده دقیقه هستش که کلم تو کتابه اما چند خط بیشتر نخوندم ،تازه اونهم چیزی ازش نفهمیدم .
دوباره حواسم رو جمع میکنم و سعی میکنم که به کارم متمرکز بشم اما سر هر چیزی مثلا صدای یاکریمی که بغل پنجره اتاق داره میخونه باز فکرم پرت میشه .
مثلا صبحی همانطور که سرم تو کتاب بود دیدم که یک مورچه داره که روی فرش راه میره و بی هدف به اینور و اونور سرک میکشه .
حواسم رو به خودش جلب کرد خوب که نگاهش میکردم میدیدم که هر چند قدمی که میره وامیسته و با دستاش شاخک هاش رو تمیز میکنه و دوباره کارش رو ازنو تکرار میکرد. لجم میگیرفت، پیش خودم میگفتم که آخه تو چی داری که حالا هر دوسه قدم راه اینقدر به خودت ور میری؟
انگشتم رو سر راهش قرار دادم تا سوارش بشه اونهم دعوتم رو قبول کرد ورفت رو انگشتم ، بعد اون روی ساعد دستم پیاده کردم و دستم رو به صورتم نزدیک کردم تا بهتر بتونم که ببینمش ، از اونجا که ساعد دستم مو داره مورچهه درست نیمتونست که راه بره ، هی میبایست مثل مزرعه بلال موها رو کنار میزد تا راهش رو پیدا کنه . حسابی کلافه شده بود. هی گازنبرهاش رو باز و بسته میکرد و تقلا میکرد. اما جالبش این بود که باز هم تو اون حال از تمیز کردن خودش دست ور نمیداشت ، مثل کسایی که تیک عصبی دارن هی دستهاش رو به شاخکاش میمالید و شاخکاش مثل شیلنگ منعطف میشدن و سر جاشون برمیگشتن .
حواسم که سر جاش اومد دیدمکه ای دل غافل ده دقیقست که یک مورچه من رو از کار و زندگی انداخته ، پیادش کردم که هم من و هم اون به کارمون برسیم .
البته درزمینه تمیزکاری بنده خداها مگس ها هم ید طولایی دارن .چون نه تنها با دستها سر و کلشون رو میسابن بلکه با پاهای عقبیشون هم به بالهاشون صفا میدن. منتها فرق مگس ها با مورچه ها در اینه که مورچه ها بعد ازهر چند قدم راه اینکار رو انجام میدن ولی مگسها بعداز هر یکی دو پرواز .
عصری هم که تو دانشگاه رفتم از اونجا که دو کلاس درس داشتم و بین خاتمه کلاس اولی تا شروع کلاس دومی یک ساعت و نیم فاصله هستش ، بعد از اینکه کلاس اولیم تمام شد به حیاط دانشگاه رفتم تا در هوای آزاد هم یک کم هوا به کلم بخوره و هم اینکه اگه شد یک کم درس بخونم .
یک جا سایه گیر آوردم و نشستم رو چمنها ، از تو جیبم یک مشت تخمه در آوردم و نرم نرمک شروع کردم به خوردن و استراحت کردن ؛ یک کم که گذشت دفترم رو باز کردم و شروع کردم به خوندن .
تازه داشت که چشمم گرم نوشته ها میشد و فکرم به مطالب درس فرو میرفت که یک هو مسیر مورچه هایی که یکی دو متر اونورتر کنار بلوکهای سیمانی لونه داشتن و داشتند که رژه میرفتن توجه من رو به خودش جلب کرد . بلند شدم جام رو عوض کردم آخه صبحش که همش یک مورچه بود اونجوری شد وای به حال اونموقع که یک صف عریض و طویل از مورچه بودش که همه جورمورچه از ریز و درشت توشون بود .
| لینک | دوشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٤ - عماد سلامی |

